هفت سین

مطالب مرتبط

شعر، فروغ فرخزاد، اشعار فروغ فرخزاد

آخرین جستجوها

  امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد   شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها   آری آغاز، دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان، دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست.   از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب بجای می ماند عطر سُکر آور گل یاس است   آه! بگذار گم شوم در تو کس شعر، فروغ فرخزاد، اشعار فروغ فرخزاد

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50     سنگ چونسنگ ها صدای مرا گوش می کنی سنگیو ناشنیده فراموش می کنی رگبارنوبهاری و خواب دریچه را ازضربه های وسوسه مغشوش می کنی دستمرا که ساقه سبز نوازش است بابرگ های مرده همآغوش می کنی گمراهتر ز روح شرابی و دیده را درشعله می نشانی و مدهوش می کنی ایماهی طلائی مرداب خون من خوشباد مستیت که مرا نوش می کنی تودره بنفش غروبی که روز را برسینه می فشاری و خاموش می کنی درسایه ها فروغ تو بنشس

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50     واین منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست‌های سیمانی. زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دی‌ماه است من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را می‌فهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ‚ خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. در کوچه باد می آ

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50       مناز نهایت شب حرف می زنم مناز نهایت تاریکی واز نهایت شب حرف می زنم...   اگربه خانه ی من آمدی برایمن ایمهربان! چراغبیاور ویک دریچه که از آن بهازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...   "فروغفرخزاد"    

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50       تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم توئی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم...   "فروغ فرخزاد"    

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50       شبانگاهان که مه می رقصد آرام میان آسمانگنگ و خاموش تو در خوابیو من مست هوس ها تن مهتاب راگیرم در آغوش...   "فروغ فرخزاد "    

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50       نگاه کن   که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد   نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها،ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلن

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50       آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...   "فروغ فرخزاد"    

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50     وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم  باید، باید، باید دیوانه وار دوست بدارم کسی را که مثل هیچکس نیست!   "فروغ فرخزاد"    

نمایش ادامه مطلب


نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1395 ساعت 15:53 شماره پست: 50       مانده تا برف زمین آب شود. مانده تابسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر. ناتمام استدرخت. زیر برف استتمنای شنا کردن کاغذ در باد و فروغ ترچشم حشرات و طلوع سرغوک از افق درک حیات. مانده تاسینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید. در هوایی کهنه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آوازپری می رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمهام. مانده تا مرغسرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد. پس چه بایدبکنم من که در لختترین موسم ب

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰   جان قصهٔ آن ماه سخنگو گوید دل کام روان زان لب دلجو جوید گر عکس رخش بر چمن افتد روزی از خاک همه لالهٔ خود رو روید  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹   آن خور که ازو قوت روح افزاید یعنی می گل‌گون که فتوح افزاید من بندهٔ آنکه در شبانگاه خورد من چاکر آن که در صبوح افزاید  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸   من ترک شراب ناب نتوانم کرد خمخانهٔ خود خراب نتوانم کرد یک روز اگر بادهٔ صافی نخورم ده شب ز خمار خواب نتوانم کرد  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷   درویش که می خورد به میری برسد ور روبهکی خورد به شیری برسد گر پیر خورد جوانی از سر گیرد ور زانکه جوان خورد به پیری برسد  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶   آن زلف که بر گوشهٔ غلطاق نهاد صد داغ جفا بر دل عشاق نهاد بر چهرهٔ او چو طاق ابرویش دید مه خوبی روی خویش بر طاق نهاد  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵   فکری که بر آن طبع روان میگذرد شرحش ز معانی و بیان میگذرد شعر تو چرا نازک و شیرین نبود آخر نه بدان لب ودهان میگذرد  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳   تا یار برفت صبر از من برمید وز هر مژه‌ام هزار خونابه چکید گوئی نتوانم که ببینم بازش «تا کور شود هر آنکه نتواند دید»  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲   هر چند بهشت صد کرامت دارد مرغ و می و حور سرو قامت دارد ساقی بده این بادهٔ گلرنگ به نقد کان نسیهٔ او سر به قیامت دارد  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰   گل کز رخ او خجل فرو میماند چیزیش بدان غالیه‌بو میماند ماه شب چهارده چو بر می‌آید او نیست ولی نیک بدو میماند  …

نمایش ادامه مطلب


عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹

عبید زاکانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹   هرچند که درد دل هر خسته بسیست وز دست فلک رشتهٔ بگسسته بسیست زنهار ز کار بسته دل تنگ مدار در نامهٔ غیب راز سربسته بسیست  …

نمایش ادامه مطلب