امام صادق (ع ) فرمود: مردمى از شما شربتى آب مینوشد و خدا بهشت را بدان سبب براى او واجب میکند، سپس u200d فرمود، او ظرف را بردهانش میگذارد و بسم الله میگوید و آنگاه میآشامد سپس دور میبرد بآنکه اشتها دارد، پس خدا را حمد میکند، باز بر میگردد و میآشامد، دوباره دور میبرد و حمد خدا میگوید سپس بر میگردد و میآشامد، باز دور میبرد و حمد خداى میکند، خداى عزوجل بهشت را بدین سبب برایش واجب میکند.
 
 قضیه جالب ابوسعید غانم هندی 
ابو سعید غانم هندى گوید: من در یکى از شهرهاى هندوستان که بکشمیر داخله معروفست بودم و رفقائى داشتم که کرسى نشین دست راست سلطان بودند، آنها 40 مرد بودند. همگى چهار کتاب معروف : تورات ، انجیل ، زبور، صحف ابراهیم را مطالعه مى کردند، من و آنها میان مردم قضاوت مى کردیم و مسائل دینشان را به آنها تعلیم نموده ، راجع به حلال و حرامشان فتوى مى دادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور بما رو مى آوردند، روزى نام رسول خدا را مطرح کردیم و گفتیم : این پیغمبرى که نامش در کتب است ، ما از وضعش u200d اطلاع نداریم ، لازمست در این باره جستجو کنیم و به دنبالش برویم ، همگى راءى دادند و توافق کردند که من بیرون روم و در جستجوى این امر باشم ، لذا من از کشمیر بیرون آمدم و پول بسیارى همراه داشتم ، 12 ماه راه رفتم تا نزدیک کابل رسیدم ، مردمى ترک سر راه بر من گرفتند و پولم را بردند و جراحات سختى به من زدند و و به شهر کابلم بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا دانست ، بشهر بلخم فرستاد و سلطان آنجا در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابى اسود بود، درباره من به او خبر دادند که : من از هندوستان بجستجوى دین بیرون آمده و زبان فارسى را آموخته ام و با فقهاء و متکلمین مباحثه کرده ام .
داود بن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار کرد: و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه کنند، من بآنها گفتم : من از شهر خود خارج شده ، در جستجوى پیغمبرى مى باشم که نامش را در کتابها دیده ام . گفتند: او کیست و نامش چیست ؟ گفتم : محمد است . گفتند: او پیغمبر ماست که تو در جستجویش هستى ، سپس شرایع او را از آنها پرسیدم ، آنها مرا آگاه ساختند.
بآنها گفتم : من مى دانم که محمد پیغمبر است ولى نمى دانم او همین است که شما معرفیش مى کنید یا نه ؟ شما محل او را به من نشان دهید تا نزدش روم و از نشانه ها و دلیلهایى که مى دانم از او بپرسم ، اگر همان کسى بود که او را مى جویم به او ایمان آورم . گفتند: او وفات کرده است صلى الله علیه وآله . گفتم : جانشین و وصى او کیست ؟ گفتند: ابوبکر است . گفتم : این که کنیه او است ، نامش را بگویید، گفتند: عبدالله ابن عثمان است و او را بقریش منسوب ساختند. گفتم : نسب پیغمبر خود محمد را برایم بگویید، آنها نسب او را گفتند، گفتم : این شخص ، آن که من مى جویم نیست . آن که من در طلبش هستم ، جانشین او برادر دینى او و پسر عموى نسبى او و شوهر دختر او و پدر فرزندان (نوادگان ) اوست ، و آن پسر را در روى زمین ، نسلى جز فرزندان مردى که خلیفه اوست نمى باشد، ناگاه همه بر من تاختند و گفتند: اى امیر! این مرد از شرک بیرون آمده و بسوى کفر رفته و خون او حلال است .
من بآنها گفتم : اى مردم ! من براى خود دینى دارم که بآن گرویده ام و تا محکمتر از آن را نیابم از آن دست بر ندارم ، من اوصاف این مرد را در کتابهایى که خدا بر پیغمبرانش نازل کرده دیده ام و از کشور هندوستان و عزتى که در آنجا داشتم بیرون آمده در جستجوى او برآمدم ، و چون از پیغمبرى که شما برایم ذکر نمودید تجسس کردم ، دیدم او آن پیغمبرى که در کتابها معرفى کرده اند نیست ، از من دست بردارید.
حاکم آنجا نزد مردى فرستاد که نامش حسین بن اشکیب بود و او را حاضر کرد، آنگاه به او گفت با این مرد هندى مباحثه کن ، حسین گفت : خدا اصلاحت کند. در این مجلس فقها و دانشمندانى هستند که براى مباحثه با او، از من داناتر و بیناترند، گفت : هر چه من مى گویم بپذیر، با او در خلوت مباحثه کن و به او مهربانى نما.
پس از آنکه با حسین بن اشکیب گفتگو کردم ، گفت : کسى را که تو در جستجویش هستى همان پیغمبرى است که اینها معرفى کردند، ولى موضوع جانشینش چنانکه اینها گفتند نیست ، این پیغمبر نامش محمد بن عبدالله بن عبد المطلب است و وصى و جانشین او على بن ابیطالب بن عبد المطلب ، شوهر فاطمه دختر محمد و پدر حسن و حسین نوادگان محمد مى باشد.
غانم ابوسعید گوید: من گفتم : الله اکبر اینست کسى که من در جستجویش هستم ، سپس بسوى داود بن عباس بازگشتم و گفتم : اى امیر: آنچه را مى جستم پیدا کردم . و من گواهى دهم که معبودى جز خدا نیست و محمد رسول اوست ، او با من خوش رفتارى و احسان کرد و به حسین گفت : از او دلجوئى کن .
من بسوى ! او رفتم و با او انس گرفتم ، او هم نماز و روزه و فرائضى را که مورد نیازم بود، به من تعلیم نمود به او گفتم ، ما در کتابهاى خود مى خوانیم که محمد صلى الله علیه وآله آخرین پیغمبران بوده و پس از او پیغمبرى نیاید و امر رهبرى بعد از او با وصى و وارث و جانشین بعد از اوست ، سپس با وصى او پس از وصى دیگر و فرمان خدا همواره در نسل ایشان جاریست تا دنیا تمام شود. پس وصى وصى محمد کیست ؟ گفت : حسن و بعد از او حسین فرزندان محمد صلى الله علیه وآله اند. آنگاه امر وصیت را کشید تا به صاحب الزمان علیه السلام رسید، سپس u200d از آنچه پیش آمده (غیبت امام و ستمهاى بنى عباس ) مرا آگاه ساخت . از آن زمان من مقصودى جز جستجوى ناحیه صاحب الزمان را نداشتم .
عامرى گوید: سپس او بقم آمد و در سال 264 همراه اصحاب ما (شیعیان ) شد و با آنها بیرون رفت تا به بغداد رسید و رفیقى از اهل سند همراه او بود که با او هم کیش بود.
عامرى گوید: غانم به من گفت : من از اخلاق رفیقم خوشم نیامد و از او جدا شدم ، و رفتم تا به عباسیه (قریه اى بوده در نهر الملک ) رسیدم . مهیاى نماز شدم و نماز گزاردم و درباره آنچه در جستجویش برخاسته بودم ، مى اندیشیدم که ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت : تو فلانى هستى ؟ - و اسم هندى مرا گفت : - گفتم : آرى ، گفت : آقایت ترا مى خواند، اجابت کن .
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از این کوچه به آن کوچه مى برد تا به خانه و باغى رسید، حضرت را در آنجا دیدم نشسته است ، بلغت هندى فرمود: خوش آمدى ، اى فلان ! حالت چطور است ؟ و فلانى و فلانى که از آنها جدا شدى چگونه بودند؟ تا چهل نفر شمرد و از یکان یکان آنها احوالپرسى کرد، سپس آنچه در میان ما گذشته بود، به من خبر داد و همه اینها به لغت هندى بود، آنگاه فرمود: مى خواستى با اهل قم حج گزارى ؟ عرض کردم : آرى ، آقاى من ! فرمود: امسال با آنها حج مگزار و مراجعت کن ، و سال آینده حج گزار سپس کیسه پولى که در مقابلش بود، پیش من انداخت و فرمود: این را خرج کن ، و در بغداد نزد فلانى - نامش را برد- مرو، و به او هیچ مگو.
عامرى گوید: سپس در قم نزد ما آمد و پس از فتح و پیروزى (رسیدن بمقصود و دیدار امام علیه السلام ) بما خبر داد که رفقاى ما از عقبه بر گشتند، و غانم بطرف خراسان رفت ، چون سال آینده شد، بحج رفت و از خراسان هدیه اى براى ما فرستاد و مدتى در آنجا بود و سپس وفات یافت - خدایش بیامرزد.


موضوعات مرتبط: آرشیو

برچسب ها:


تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 22:35 | نویسنده : سجاد |