قلم به دست گرفتم روان شوم تا سر 

به نام حضرت معشوق، اسم انشا؛ سر


مسیر روضه از این جا به سمت شش گوشه ست

فرات ، علقمه، گودال، دست سقا، سر


نوشتم از سر خط با مداد قرمز رنگ

به جای جمله ی سرمشق؛ «آب بابا سر»


 به روی خاک خرابه نوشت یک جمله:

«رقیه! گریه نکن جان عمه! امضا؛ سر»


چه حکمتی ست در این قتلگاه یا الله!

که بوی چادر خاکی گرفته سرتاسر


(و کاف ؛ کوچه و ها؛ هرم آتش و یا؛ یاس 

و عین و صاد؛ علی، صبر بعد زهرا، سر


چه اشتراک عجیبی که این پدر وَ پسر 

 به سوی فاطمه رفتند هر دوتا با سر

 

تمام شد غزل و من دوباره می بینم

که باز آمده ام اینجا ؛ درست بالا سر !


پیمان طالبی


موضوعات مرتبط: آرشیو

برچسب ها:


تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | 22:40 | نویسنده : سجاد |