روی تخت بیمارستان روزهایی بر من گذشت که واقعاً حس میکردم دیگر کاری از دستم برنمیآید. داشتم آماده میشدم برای مرگ! مدام تصویر خودم را در کنار تصویر شهدای مدافع سلامت میدیدم و فکر میکردم دیگر کارم تمام است. خب! خودم پرستارم و همه چیز را میدانستم، معنای پچپچها و سر تکان دادنهای همراه با حسرت همکارانم را خوب متوجه میشدم و میفهمیدم حالم چقدر وخیم است...
موضوعات مرتبط: آرشیو

برچسب ها:


تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1399 | 15:22 | نویسنده : سجاد |