ای گمشده در لابهلای زخمههای تار، دلم تنگتوست، کوک کن این دل شرحهشرحه را، به معصومانهترین عشقهایروییده در تبسم پروانهها، بیا، دلم میترکد اگر نباشی، هنوز صدای شیون را برنمیتابم،به خدا قسم تمام تابوتها را باید سوزاند که دیگر دهان نگشایند به بلعیدن مهناک صورتت، بیا، از هزارتوی حافظهی برکهگونهام، ماهیها را رها کن، که هردم به بازدمی، حباب میکنندبودنات را، هستی هنوز نه؟ میدانم، میدانم میمانی، بیا ببین چطور بخار میشوم،آه اگر بدانی، فردا که باران بگیرد، جاری که شوند جویها تو را، آواز میشوی درسرسرای شوریدهترین خیالهای من، اسرار تو را خاک خواهم داد، سبز میشوی جان دل،سبز، ستاره ستاره میچینمت، دامن دامن، ببین، سر میگذاری به زانوهام؟ چشمهات، آه،آخ، چشمهات، باز نمیکنیشان؟ به روی پنجرههای یخ زدهای که درد اولینزایش صبح، آماس کرده بر قاب چوبی سپیداریشان، بیا بنواز این ساز چوبین را، ها کن،سرد شده باشد انگشتهات، وقت رقصیدن روی کلاویهها، هرم نفسهات، آبشار میکند، قطباین تن پوسیده را، نرو، زیاد میشوند خطوط، دور که میشوی، دیر که میشوی، بازکن این گرهها را، عزیز دل، گریه کن، گریه، اینطور که می روی، یک روز، کورم میکنند،بغضهات


موضوعات مرتبط: آرشیو

برچسب ها:


تاريخ : يکشنبه 20 اسفند 1391 | 21:26 | نویسنده : سجاد |